ღღღ زیبایی ها ღღღ
زندگی شما می تواند به زیبایی رویاهایتان باشد فقط باید ایمان داشته باشید
دوست داشتن کسی که شما رو دوست نداره من یک معلم پیانو هستم.این داستان را هم به خواسته ی چند تا از دوستانم بازگو میکنم ، چراکه هنوز هم از به یاد آوری آن یک حس نا گفتنی به من دست می دهد و تمام تنم می لرزد. سالها پیش من شاگردان زیادی داشتم که به آنها پیانو یاد می دادم خوب طبیعی بود که یکی از آنها با استعداد بود و یکی استعداد کمتری داشت ، روزی من یک شاگرد را پذیرفتم به نام ” جک ” … جک پسری ۱۴ یا ۱۵ ساله بود و به همراه مادرش زندگی می کرد . انگیزه ی او از یادگیری پیانو هم این بود که روزی بتواند برای مادرش پیانو بنوازد و یک کار را بی عیب و نقص اجرا کند. من مادر جک را از نزدیک ندیده بودم فقط دیده بودم که جک را جلوی در پیاده می کرد و وقتی من را از پشت پنجره می دید با یک بوق و یک لبخند با من سلام و احوال پرسی می کرد. خلاصه من به جک پیانو درس می دادم اما او از بی استعداد ترین شاگرد من هم بی استعداد تر بود!!! . . . ” جان بلانکارد ” از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد . او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ .او گفت که این فقط یک امتحان است ! از سیزده ماه پیش دلبستگیاش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا, با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود, اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد, که در حاشیه صفحات آن به چشم میخورد. دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول ” جان” توانست نام صاحب کتاب را بیابد: “دوشیزه هالیس می نل” . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. در بازی زندگی، انسان در ابتدا گول خور است و در پایان گول زن. به عبارت دیگر، او بره به دنیا می آید و روباه از دنیا می رود. فرانسوا ولتر کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید: میگویند فردا شما مرا به زمین میفرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی چارلی چاپلین اگر کسی رو دوست داری رهایش کن اگر به سویت برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول برای تو نبوده شکسپیر به او بگویید دوستش دارم بگویید هر شبم را با یاد او سحر می کنم ولی...افسوس... افسوس... او نمیداند... چه لذتی دارد به یادت بودن چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی ازار دهنده ای ست تنها خوشبخت بودن در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است! در هر طلوع و غروب زندگی را احساس کن محبت کن مهربان باش و دوست بدار شاید... شاید که فردایی نباشد همیشه تلخ ترین لحظه رو کسی واست میسازه که قشنگ ترین لحظه رو باهاش داشتی عجب دنیای مضخرفی/مزخرفی شده! به هرکی خوبی میکنی با بدی جوابتو میده! اصلا این وسط کی بده؟ ادما یا دنیا؟! من ادعا نمیکنم که همیشه به یاد ان هایی که دوستشان دارم هستم اما ادعا میکنم در لحظاتی که حتی به یادشان نیستم دوستشان دارم. دکتر شریعتی توی دنیا 2 نفر باش یکی واسه خودت یکی واسه دیگری واسه خودت زندگی کن واسه دیگری زندگی باش اّخر ساعت درس یک دانشجوی دوره ی دکترای نروژی سوالی مطرح کرد:استاد شما که از جهان سوم می ایید جهان سوم کجاست؟ فقط چند دقیقه به اّخر کلاس مانده بود.من در جواب مطالبی را گفتم که روز به روز بیشتر به ان اعتقاد پیدا میکردم. به اّن دانشجو گفتم:جهان سوم جایی است که هرکس بخواهد مملکتش را اّباد کند خانه اش تخریب می شود و هرکس بخواهد خانه اش اّباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد. پروفسور حسابی ............................................................................................... این قالبی رو که میبینید حمید جون برام ساخته خیلی ازش ممنونم.امیدوارم یه روزی بتونم جبران کنم در دنیا جای کافی برای همه هست پس به جای اینکه جای کسی را بگیری سعی کن جای خودت را پیدا کنی. چارلی چاپلین وقتی یه بار از دوستت ضربه میخوری درست مثل این میمونه که با ماشین بهت ضربه زده و داغونت کرده.وقتی می بخشیش مثل این میمونه که بهش فرصت دادی تا دنده عقب بگیره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چیزی ازت نمونده دوست داشتن را از ماهی بیاموز چون وقتی از اب جداش کنی میمیره نه از زنبور که وقتی از گلی خسته میشه به دنبال گل دیگه میره اولین روز بارانی را به خاطر داری؟ غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم به شالاپ شلوپ گل الود عشق ورزیدیم.دومین روز بارانی چطور؟ پیش بینی اش را کرده بودی چتر اورده بودی و من غافلگیر شدم سعی میکردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود سومین روز چطور؟ گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چترا را کاملا بالای سر خودت گرفتی و شانه سمت راست من خیس شد چند روز پیش را چطور؟ به خاطر داری؟ با یک چتر اضافه امدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم فردا دیگر برای قدم زدن نمی ایم تنها برو شریعتی
مثل بغل کردنِ کاکتوس می مونه
هر چی محکم تر بغلش کنی
بیشتر آسیب میبینی

ادامـ ـه حرفـ ـامونــ
ادامـ ـه حرفـ ـامونــ
مردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید میپرسند
«آیا زمستان سختی در پیش است؟»
رییس جوان قبیله که هیچ تجربهای در این زمینه نداشت، جواب میده
«برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید»
بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه:
«آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»
پاسخ: «اینطور به نظر میاد»
پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن
بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:
«شما نظر قبلیتون رو تایید می کنید؟» پاسخ: «صد در صد»
رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند.
بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:
«آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»
پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!!
رییس: «از کجا می دونید؟»
پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!!
ادامـ ـه حرفـ ـامونــ
اما حال که به آن دعوت شده ای تا می توانی زیبا برقص.


ادامـ ـه حرفـ ـامونــ




| طراح : | صـ♥ـدفــ |